احمد مجد الاسلام كرمانى
322
سفرنامه كلات ( فارسى )
حاكم ميگرفتيم و ميدادم عباسعلى زندانبان كه براى آنها شيره بخرد و به آنها بدهد شام و نهار آنها را هم از مطبخ و حكومت ميدادند روزى دو عدد نان با قدرى پنير يا ماست يا دوغ و شبها قدرى پلو با دو عدد نان ، بنده خيلى مراقبت ميكردم كه شيره و شام و نهار آنها را هر روزه برسانند بارى در موقع استنطاق از ذخيره آنها سؤال كرديم بيچاره حاكم خيلى عجله داشت كه اين مطلب را كشف نمايد ولى بدبختانه اينطور تقرير كردند كه : « سه چهار روز قبل از آنكه مأمورين كلات بدفع آنها بيايند از طرف ايالت جلبله ايل بيگى را دكان با چند نفر سوار مأمور گرفتار كردن آنها شده شبانه يكدسته سوارهاى ايل بيگى را كه آنجاها را خوب بلد بودند و يك نفر از آنها را كه پائين كوه براى تحصيل آذوقه رفته بود گرفتار نموده و بضرب شكنجه از او راه و معبر و منزل دزدها را شنيده بودند و براهنماى او على الغفلة بسر آنها تاخت آورده دزدها مجال مدافعه نديده همين قدر كارى كه توانستهاند اين بود كه هرچه داشتند بجا گذاشتند و بقلههاى كوه فرار كردهاند مأمورين هم دست از تعاقب آنها برداشتند مشغول غارت ذخيره شدهاند و ميگفت اموال بسيار از هر قبيل در آنجا انبار بوده كه تمام آنها نصيب ايل بيگى و سوارهايش شده و ميگفت جمعيت ما سى نفر بود از همان شب كه فرار كردهايم باقى را گم كردهايم و ديگر از آنها خبر نداريم و دو روز بعد ما چند نفر كه بيك طرف گريخته بوديم دو مرتبه به بالاى كوه رفتيم اثرى از آنهمه اموال و اثقال نديديم بلكه هر قدر تفحص كرديم از رفقا هم خبرى نشنيديم و خواستيم به طرف عشقآباد فرار كنيم كه خبر شديم كه سواره كلاتى بدفع ما مأمور شده خواستيم از آنجا خودمانرا بدوشاخ برسانيم و به طرف تركستان روسيه فرار كنيم وقتى كه وارد دره ارچنگان شديم ديگر تاب حركت نداشتيم و يك شبانه روز هيچ نخورده بوديم و شيره هم نكشيده بوديم رفقا رفتند در يك باغ كه قدرى زردآلو بخورند من هم يك نفر از اهل ده را ديده دو قران به او دادم كه رفته نان و قند و چاى و شيره براى ما بياورد و منتظر او بوديم كه ناگاه اهل ده بر سر ما هجوم آوردند تا ما رفتيم دست و پاى خود را جمع نموده فرار كنيم چندين تير تفنگ بر ما خالى كردند ، شاه رضا و ايمان قلى كشته شدند من هم زخم برداشتم ، سه نفر ديگر هم